فیودور داستایفسکی
فیودور میخایلوویچ داستایِفسکی زاده ۱۱ نوامبر ۱۸۲۱ – درگذشته ۹ فوریه ۱۸۸۱ نویسنده مشهور و تأثیرگذار روسی بود. داستایفسکی عمق و فراز جامعه روسیه را تجربه کرد. شخصیتهای او در همه رمانهایش با مشکلات روانشناسانه و عاطفی درگیر هستند اما مهمتر آنکه کتابهایش از آموزههای ایدئولوژیک زمان خود الهام میگرفتند. رمانهای مشهور او جنایت و مکافات، ابله ، جنزدگان و برادران کارامازوف هستند.
خانواده داستایفسکی مشترک مجله مشهوری بود که باعث شد تا او از کودکی در جریان ادبیات معاصر روسی و غیرروسی قرار گیرند. داستایفسکی ابتدا در بهترین مدرسه خصوصی مسکو تحصیل کرد. پس از مرگ مادرش، مجبور به ترک مدرسه شبانهروزی شد و به دانشگاه فنی و مهندسی نظامی اعزام شد. ترجمههای او در سال ۱۸۴۳، مانند اوژنی گرانده بالزاک چندان موفق نبودند. اولین رمان او بیچارگان بود که مورد استقبال منتقد مشهور آن زمان بلینسکی قرار گرفت. داستایفسکی به گروهی مخفی تعلق داشت که هدفشان انقلاب علیه سِرفداری بود. اعضای آن همراه با گروه بحث حلقه پتراشفسکی (که به دنبال راههای انقلابی نبود) بازداشت شدند.
با این بازداشت داستایفسکی وارد دنیای جدیدی شد و آنچه را قبلا صرفاً در رمانها خوانده بود، از نزدیک تجربه کرد. تاثیر این دوره، پس از بازگشت او به جامعه و تلاش برای دوباره پیدا کردن خود در جایگاه نویسنده، در آثارش بروز یافت. پس از بازگشت از تبعید دهساله در سیبری با نوشتن یادداشتهای زیرزمینی مسیر تازهای را در پیش گرفت که در مرکز ایدئولوژیک آخرین رمان او به اوج خود میرسد.
سالهای آخر عمر او، همزمان با قتل و آشوب در روسیه بود. در این میان، داستایفسکی و تورگنیف نماد دو رویکرد به این فضا بودند. داستایفسکی را در کنار نیچه میتوان نقطه اوج سنت رمانتیک در نظر گرفت.
آیزایا برلین در جوجهتیغی و روباه با این توضیح که «روباه خیلی چیزها را میداند اما جوجهتیغی یک چیز بزرگ را میداند.» روشنفکران و هنرمندانی را در این دو گروه قرار میدهد. او داستایفسکی را در دسته جوجهتیغیها قرار میدهد. سخنرانی مشهور داستایفسکی درباره پوشکین را منطبق با واقعیت نمیداند؛ آن سخنرانی را با همه گیرایی و عمق احساسات در آن، در واقع نوری بر شناخت خود داستایفسکی و نه پوشکین میداند.
داستایفسکی با عمق و فراز جامعه روسیه آشنا بود: چهار سال زندانی در کنار جنایتکاران بود و سپس در اواخر عمر برای شام به همنشینی با اعضای جوان خانواده تزار دعوت میشد تا بر آنها تاثیر داشته باشد. شخصیتهای او در همه رمانهایش با مشکلات روانشناسانه و عاطفی درگیر هستند اما مهمتر آنکه کتابهایش از آموزههای ایدئولوژیک زمان خود الهام میگرفتند. در نتیجه انقلاب بلشویکی دانشوران روسی، تا همین اواخر، نمیتوانستند به بررسی عینی و بیطرفانه آثار او بپردازند: بزرگترین آثار او تلاش برای تضعیف بنیانهای ایدئولوژیکی بود که آن انقلاب از آن سرچشمه گرفته بود و بنابراین لازم بود به جای دستاوردهایش، کمبودهای او برجسته شود. با این حال، قرار دادن نوشتههای داستایوفسکی در بستر اجتماعی-سیاسی و ایدئولوژیک آنها، تنها اولین گام برای درک کافی از آثار اوست.
شخصیتهای او درگیر بحثهای نظری هستند و ایدههای آنها بخشی از هویت آنها میشود، تا حدی که هیچ یک مستقل از دیگری وجود ندارد. او در جایگاه یک رماننویس ایدئولوژیک، کنشها و موقعیتهایی را خلق میکرد که در آنان ایدهها بر رفتار غالب میشوند. «تخیل فرجامشناسانه» او تصوری بود که میتوانست ایدهها را عملی کند و سپس آنها را تا پیامدهای نهاییشان پیگیری کند. در عین حال، شخصیتهای او با توجه به معیارهای معمول اخلاقی و اجتماعی رایج در محیط خود به چنین پیامدهایی پاسخ میدهند. تلفیق این دو سطح است که به رمانهای داستایفسکی هم دامنهای تخیلی و هم زمینه واقعگرایانه آنان را میدهد. گرایش ذاتی داستایوفسکی به «احساس اندیشه» است که به بهترین آثار او ویژگی میبخشد و اهمیت این موضوع را روشن میکند که چرا باید نوشتههای او در رابطه با تکامل ایدهها در زمان حیاتش در نظر گرفته شود.
تمام آثاری که داستایفسکی در طول دهه ۱۸۴۰ منتشر کرد، نشانگر پذیرش ایدههای سوسیالیستی اتوپیایی بود که در آن زمان در میان بخش قابل توجهی از روشنفکران رایج بود — ایدههایی که میتوان آنها را الهامگرفته از مسیحیت دانست، هر چند که اخلاقیات آن را در رابطه با مشکلات اجتماعی زمانه بازنگری کرد. در نتیجه، مسیحیت داستایوفسکی که قبلاً «سکولار» بود دچار دگردیسی حیاتی شد. تا آن زمان توجه او به بهبود زندگی روی زمین اختصاص داده شده بود؛ اکنون این هدف، بدون اینکه رها شود، تحت الشعاع آگاهی از اهمیت امید به ابدیت به عنوان پایه اصلی وجود اخلاقی قرار گرفت. دوران حبس او همچنین او را متقاعد کرد که نیاز به آزادی، به ویژه احساس توانایی اعمال اراده آزاد، نیاز غیرقابل ریشهکنی هویت انسان است و میتواند خود را حتی به شکلهای ظاهراً خودویرانگرانه (در صورتی که هیچ خروجی دیگری ممکن نباشد) نشان دهد.
همچنین، همانطور که داستایفسکی خود نوشت، چهار سالی که او در اردوگاه زندان گذراند منجر به «بازسازی عقاید [او]» در سطحی این جهانی شد. توجه او به ریشههای عمیق مسیحیت سنتی که حتی در بدترین جنایتکاران وجود داشت، جلب شد و این مساله اساس ایمان پسین او به ماهیت مسیحی ریشهکننشدنی مردم روسیه قرار گرفت. بنابراین هنگامی که او پس از ده سال تبعید در سیبری به روسیه بازگشت، پذیرفتن ایده های حاکم بر نسل جدید دهه ۱۸۶۰ که در زمان غیبت او به وجود آمده بود، برایش غیرممکن بود. این ایدهها ترکیبی خاص روسی از بیخدایی، ماتریالیسم و عقلگرایی، و فایدهگرایی بود. رادیکالیسم روسی شالوده جدیدی پیدا کرده بود که داستایفسکیِ پَسا سیبری پذیرش آن را غیرممکن میدانست.
رادیکالهای روسی به مرور ارزشهای اخلاقی-اجتماعی زندگی دهقانی روسی را که ریشه در ایمان مسیحی ارتدکس داشت، پذیرفته بودند، اما همچنان از پذیرش این ایمان، که منبع چنین ارزشهایی است، خودداری میکردند و همچنان به الحاد خود میچسبند. چنین تضاد درونی در قلب آخرین و بزرگترین رمان داستایوفسکی، برادران کارامازوف نهفته است، که تلاش میکند تا با استفاده از مضمون تئودیسه با این موضوع کنار بیاید. چگونه ممکن است خدایی، احتمالاً از روی عشق، جهانی را خلق کرده باشد که در آن شر وجود داشته باشد؟ رادیکال های دهه ۱۸۶۰ به سادگی وجود خدا را انکار کرده بودند، اما کسانی که در دهه ۱۸۷۰ زندگی میکردند، همانطور که داستایوفسکی در نامهای نوشت، نه خدا، بلکه معنای خلقت او را رد میکردند.
سالهای آخر عمر او، همزمان با قتل و آشوب در روسیه بود. در این میان، داستایفسکی و تورگنیف نماد دو رویکرد به این فضا بودند. از یک سو، تزاریسم استبدادی که نمیخواهد ذرهای از اقتدار خود کم کند و از سوی دیگر، اشتیاق به قانون اساسی لیبرال و غربگرا که امکان مشارکت بیشتر مردم در امور دولتی را فراهم کند. داستایفسکی را در کنار نیچه میتوان نقطه اوج سنت رمانتیکی در نظر گرفت که معترض به خدا هستند و جانب انسانیت رنجدیده را میگیرند.
فیودور داستایفسکی
۰۳
مرداد